خرید بک لینک
... شش جوان .... شش جوان روستای تاریخی به غرب اصفهانشش جوان بامردمانِ ناز و خوب و مهربان شش جوان شیرین زبان اهلِ محله پرتوان شش جوان شَه نامه خوان باعارفان خوش بیان ششجوان مهد دلیران بر شهیدان روضه خوان شش جوان فصل بهاران چکه های ناودان شش جوان در آسمان یک ماهِ رخشان شش جوان درهرزمان قانع شوند باقرصِنان شیشگان شش پهلوان نامش چنین شدششجوان ششجوان در کوهساران با صدای ماکیان ششجوان روی درختان لانه های آن کلاغان شش جوان نام آوران احساس نابِ شاعران سرآینده #ادریس_حیدری..شش جوانی + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۶ و ساعت 20:22 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 2:20

زلف پریشان بده تاری از آن زُلفت میان دفترم باشدمیانِ خاطراتم یک شبی هم دربَرم باشد: کجایِ کوچه پنهانی ندارم صبرِ ایوبی چه میشدنغمه های توهمیشه درسرم باشد کنون بی تاب وخسته می نشینم تا که برگردی گواهی میدهد این دل ، غمت چشم ترم باشد محبت کردم و خیری ندیدم از دو چشمانت خیال کردم که میمانی نشد تاج سرم باشد هجوم بادِ وحشی میوزد زلفت پریشان کن که آن گیسوی پُر چینت فقط شور و شَرم باشد خیالت را نمی خواهم بیا یک لحظه نزدیکم به غیر از تو نمی بینی هوایی در سرم باشد تو آن گنجی که پنهانی فقط از دور می تابی سراغت را گرفتم من نشد سیم و زرم باشد بیا ای نازنین این لحظه یِ آخر کنارم باش که بعدازمرگ ادریس یک نگاه در خاطرم باشد #ادریس_حیدری #ششجوانی + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۶ و ساعت 9:40 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 2:20

.............. جفا مکن ........مرحمِ دردِ من تویی دردِ گران دوا کنم تا که ببینمت تو را خدا خدا خدا کنم این دلِ زار و خسته ام سوی چمن نمیرود بینِ تمام ِ گلعذار فقط تو را جدا کنم پر بکشم به سوی تو جور و جفا دگر بس است رازِ و نیاز ِ من تویی سوی خدا دعا کنم مسجد و قبله ام تویی کفر نباشدم خدا بینِ قنوت ببینمت بار دگر قضا کنم سوز و گدازِ سینه ام شرحِ فراقِ درد توست کوچه به کوچه میروم داغِ تو را صدا کنم ای که بریده ایی زمن ..من چکنم بدونِ تو پیر و عجوز گشته ام تکیه به این عصا کنم شب همه شب به عشق تو خواب نرفته دیده ام آهِ درونِ سینه را به یاد تو رها کنم ای به فدای قد ِ تو کشته مرا نگاه تو باز مخواه به جان خود باز چنین جفاکنم #ادریس_حیدری..ششجوانی + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در جمعه هشتم دی ۱۳۹۶ و ساعت 16:4 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 21:16

.... بزن مطرب .... بیا مطرب بزن سازی نگو دارد بد آموزیکه خود ازدرد مهجوری بدین ساز و بدین سوزی بیا بشکن طلسمِ غم که میسوزم زتنهایی بزن مطرب که می خواهم به سینه آتش افروزی در این دنیای وانفسا چه میدانی ز رسوایی بزن بر بیوفا یاری که رفت آن عشق دیروزی چه سخته دربه در باشی میان این همه عاشق تمامِ روز چشمانت به کوچه یا به در دوزی بزن مطرب بزن مطرب پریشانم نمیدانی بگو بر یارِ دیرینم برایم یک کفن دوزی مرا عهدیست با یارم که تا جان در بدن دارم جدا هرگز نخواهم شد مگر در آتشم سوزی من از طرزِ نگاه تو ندانستم چه میخواهی ولی با یک نگاه من هزاران نکته آموزی بزن مطرب که اِدریس آتشی بر سینه اش دارد مرا آواره خواهی دید و گریان میشوی روزی #ادریس_حیدری..شش جوانی + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در جمعه هشتم دی ۱۳۹۶ و ساعت 22:12 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 21:16

............... روز حساب ....(درعشق خوشا مرگ که این بودن ناب است) از مرگ نترسید که آن خوردن آب است نه راهِ گریزیست نه فریاد رسی هست تا زنده به عشقی مرنجان عذاب است با عشق در آمیز اگر طالب عشقی غافل بشوی عاقبت کار خراب است در کنج خرابات نتوان یافت دلی را پشتِ همه دلها فقط عکسِ نقاب است در میکده آری سخن ِ عشق زیاد است ساقی بزند پیکِ مداوم به شتاب است در مسجد ومحراب یک گوشه نشین باش یک توشه نگهدار چون روزِ حساب است اصلا نه به میخانه و مسجد نه خرابات هر جا که رَوی یادِ خدا باش ثواب است یک خلوت عشاق بکن با دلِ معبود بهتر ز مِی و خم که در جامِ شراب است اِدریس که هر شب بکُند ذکر دعایی دانسته که روزی حسابی و کتاب است #ادریس_حیدری..ششجوانی + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در شنبه نهم دی ۱۳۹۶ و ساعت 23:44 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 21:16

.... سخن عشق ..... اول قدم از عشق سرانداختن است جان باختن است و با بلاساختن است چون در رَه مجنون خطرها باشد دوم قدم عشق ، رَه آموختن است از هر چه گذشتیم رسیدیم به عشق این قصه یِ عشق بر دل آویختن است سوم قدم آن است که صادق باشی عاشق که شدی نظر بیا نداختن است چهارم قدم آنست شیدا بشوی بر دیده معشوق خود آراستن است گر عشوه کند ناز کند خُرده مگیر شیرینی ِ فرهاد شدن سوختن است با عشق در آمیز گر طالب عشقی با آتشِ نمرود فقط ساختن است پنجم قدم آنست خود باخته شوی روح و تن و جان برِدوست باختن است خوش باش بگیر در بَر خود ماهرخی هر لحظه به دل آتشی افروختن است ادریس بر آشفت از این جام وازاین مِی این هُدهُد مست عشقِ پَر انداختن است سرآینده شعرادریس حیدری..ششجوانی شعر شش جوان + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ و ساعت 10:59 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 13:14

.... قصه مجنون..... برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که باخرمن مجنون دل افگارچه کرد؟ اشکِ مجنون همه جاخون به دلِ لیلی کردکس ندید با دلِ مجنون گرفتار چه کرد؟ همه جاصحبت لیلی سخن از دردِ فراقای عجب هیچ ندانی غم دلدار چه کرد؟ نه فقط لیلی پریشانِ رُخِ مجنون استبر دلِ مردمِ این کوچِه و بازار چه کرد؟ هرکجا می نگرم عاشق و دلداری هستوای از این قصه مجنون به تکرارچه کرد روزگار خون بدلِ عاشق ِ و معشوق کنددیدی با عشقِ زلیخای گنهکار چه کرد؟ آن رُخِ مَه وَش لیلی هنوز گریان استوای ازآن تیرندامت که به داغدارچه کرد؟ اگر این عشق به دل باشد و بر دیده نهانهمچو منصور بخندد به سَرِ دار چه کرد؟ دلِ شیرین همه شب ناله ز فرهاد دارددیدی آن چهره یِ مهتابِ دل آزار چه کرد؟ عاقبت خاک شود این سخن ادریس مگوآه از دردِ فراق برمنِ غمخوار چه کرد؟ سرآینده شعرادریس حیدری + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ و ساعت 12:37 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 13:14

.... نامه اعمال ........ دل که در بندست غافل می شود پیر و بُرنا جمله شامل میشود عاقبت خوردیم فریبِ ِ ناکسان پوستِ میش با گرگ همدل می شود هرکسی کو دور ماند از اصل خویش/ زندگی بر او مشکل می شود ثروت و دارائیت شد یک کفن جسم و جان در خاک منزل میشود آن دَم آخر خدایی میشوی وقت پیری هر کس عاقل میشود میکشد دست از تمام روزگار چونکه بی جانست کامل میشود در جوانی پاک بودن نعمتیست خوب و بد در نامه واصل میشود #ادریس_حیدری..ششجوانی + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۶ و ساعت 14:5 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 13:14

...............گَردِ پیری ......... قامتم خم شد، دو چشمم کور، موهایم سپید* ای دریغا که جوانی رفت ، اما کس ندید گردِ پیری می نشیند تا تو را بنشاندت عالمی باشد به پیری پُر زاحساسِ جدید چون گل و پروانه بودیم درمیان بوستان باغبان آمد گل ِ بشکفته را از شاخه چید میرسداز دردِ زانویت عصاگیری به دست آخرش گویی کجا رفت آن همه شورو امید در سرت شور جوانی میزند اما چه سود شِکوها داری چرا این قامت رعنا خمید حسرتِ روزهای عشقِ رفته پیدا میشود یادِ دلبر آوری روزی که این قلبت تپید خاطرات آن زمانه بر دلت مانده هنوز حیف از عمری که از دستان تو زودی پرید دردِ پیری را به شعر آورده ایی ادریس بگو چون که آب ازسرگذشت باید دگر آهی کشید #ادریس_حیدری..شش جوانی + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۶ و ساعت 20:2 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 13:14

................. هوا ابریست ..... چه دنیایِ غم انگیزی دراین اشعارمی بینم برای این دلِ ابری چو باران می توانم شد؟ در این دنیا که مردانش عصا از کور میدزدند* من ازدردِ گران خود پریشان می توانم شد؟ دلا خوش باش تنهایی و آن هم عالمی دارد برای این دلِ تنها ، گریان می توانم شد؟ من از خوش باوری اینجامحبت جستجو کردم ندیدم همدلی آیا گریزان میتوانم شد؟ نمی خواهم ببینم چشمِ خون بارِ یتیمی را برایِ خنده یِ آن بینوا ، نان میتوانم شد دگر جانی ندارند مردمان ازفرطِ بی نانی ندارم تحفه ایی بهتر بگو جان میتوانم شد؟ صبوری تا به کی اِدریس ببین احوال دنیا را برای اندکی مرحم به یاران میتوانم شد #ادریس_حیدری..ششجوانی + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ و ساعت 19:14 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 13:14

..... جفا مکن .... ای به فدای قد ِ تو کشته مرا نگاه تو تا تو مرا نگه کنی خدا خدا خدا کنم این دلِ زار و خسته ام سوی چمن نمیرود بینِ تمام ِ گلعُزار فقط تو را جدا کنم پر بکشم به سوی تو جور و جفا دگر بس است سویِ نیازِ من تویی سوی خدا دعا کنم مسجد و قبله ام تویی کفر نباشدم خدا بینِ قنوت ببینمت بار دگر قضا کنم سوز و گدازِ سینه ام شرحِ فراقِ درد توست کوچه به کوچه میروم داغِ تو را صدا کنم ای که بریده ایی زمن ..من چکنم بدونِ تو پیر و عجوز گشته ام تکیه به این عصا کنم ای که بریده ایی زمن ..من چکنم بدونِ تو پیر و عجوز گشته ام تکیه به این عصا کنم شب همه شب به عشق تو خواب نرفت دو دیده ام آهِ درونِ سینه را به یاد تو رها کنم #ادریس_حیدری..ششجوانی + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در جمعه هشتم دی ۱۳۹۶ و ساعت 2:53 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 13:14

...مرا مهتاب میشناسد....... جهانم را به لبخند تو مدیونم تو میدانی چرا اینگونه مجنونم؟ تمامِ تار و پودم را تکان دادی تو رفتی و به لبخندِ تو مظنونم برو ای نازنین اما نمیدانی دلم خون شد زبعد از تو چه مغبونم سراغت را گرفتم از شبِ تارم مرا مهتاب میشناسد که محزونم دوباره آمدی یک شب بخواب من نپرسیدی چرا اینگونه دلخونم برایم خاطره هستی و میدانی گذشت عهدی که بستی و پریشونم به سِحرانگیزیِ عشقت قسم خوردم هنوزم من نفهمیدم که افسونم کجایی؟ ساغرِ شبهای مِی گونم بده یک بار دیگر جامِ گلگونم من و اشکی که می بارد از این دیده خدا میداند از دردِ دو چشمونم مرا بشناس شیرینی ،،منم اِدریس که در آن کوهِ بیستونِ تو هجرونم ادریس حیدری...ششجوانی شعرِ شش جوان + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در جمعه یکم دی ۱۳۹۶ و ساعت 14:16 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 7:54

صفحه بندی